تبليغاتX
شبگرد تنها

بین  دانستن  وندا نستن تا جها ن باقی است  مرزی  هست . 

 " مهدی اخوا ن ثا لث  "

             " دانستن وندا نستن "

 

هر گز آ ن گونه که با ید

 

هرگز آ ن گونه که شاید

 

ندا نستیم

 

            نبو دیم

 

 نتوا نستیم که باشیم

 

نخوا ستیم

 

شاید هم خوا ستیم

 

ولی گاهی خوا ستن ، توانستن نیست

و اینک

 

دغه دغه ای است

 

دا نستن یا ندا نستن

 

آ ه ! بیچاره حلٌا ج

 

" جرمت چه  بود ؟ "

 

دا نستن .

 

آ ه ! بیچاره اُ دیپ

 

نیستی که  ببینی

 

دانسته با ما درا ن خود زنا می کنیم

 

ودا نسته پدرا ن خود را 

 

                   زنده به گور ...  .

+ نوشته شده توسط محمد میرزایی در 87/04/06 و ساعت |

               "به زمین و زمان بگویید"

به زمین بگویید

 

دست از سر من بردارد

 

می خواهم پرواز کنم

 

شاید این آدم ها دست از سرم بردارند

 

و دلم را که گرفته اند محکم

 

رها کنند .

 

می خواهم پرواز کنم

 

و بروم پیش خدا؛

 

اگر از پس نیفتم

 

و ببینم خدا دوستم دارد یا نه؟!

 

به زمین بگویید

 

این قدر کفر آدم ها را با دست در نیاورد

 

که ما دست در آوردیم و سوختیم.

 

من که برای مرگ آدرسم را دقیق

 

 با پست الکترونیک فرستادم

 

ولی هنوز پَست ترین مرد زمینم

 

و هنوز با دختر هایی چت می کنم

 

که چشم هاشان مثل بخت من سیاست.

 

 به آسمان هم بگویید

 

به آسمان هم بگویید

 

این قدر باران نزند

 

که ما بارها حرف زده ایم و کسی گوش نداده است.

 

بگویید ابرهاش را بردارد و برود پی کارش

 

و این همه هواپیماهاش را

 

به رخمان نکشد

 

که ما مات و مبهوت

 

شطرنج را باخته ایم و کاسه کوزه مان را جمع کرده ایم.

 

به آسمان بگویید که آبی اش تقلّبی ست

 

و حنایش دیگر رنگ نمی دهد پیش ما

 

 و خورشیدش نور... .

 

+ نوشته شده توسط محمد میرزایی در 87/01/01 و ساعت |

                        " و تو ای مرد!"

مرد ملول رسته را                                                     

          قفسی چهار در است.

ما هماره بر خویشتن می تنیم

نه زادگان غربتیم

نه از غربت زادگانیم

ما هماره فرزندان شور و شریم.

 

مرد غریب خسته ی من !

دستان ات آشناست

دستان ات صبور

دستان ات چاره ساز...

 

از ما دیگر گذشته است کارمان؛

آدمی را کار از کار گذشته است.

 

آنک تبری که ریشه را خشکانده

رو در روی آدمی

قاه قاه خنده سر داده

و تو ای مرد!

شگفت زده و مبهوت

عشق را می اندیشی؟!

 

 

آنک آهویی رمنده

             _ تیر خورده

                    گرم و خونین _

راه را می سپَرد؛

التیام بخشی باید!

و تو ای مرد !

مرگ را می اندیشی؟!

 

آنک قناری در قفس؛

آدمی را

هراس از اندیشیدن؛

قناری را در قفس     

                   آب و دانه است؛

و تو ای مرد!

بر کوه بلند عشق

                     نام ات موج خواهد زد

و کسی را یارای تماشا نیست.

                           *

دریا از اندیشه ات موجناک

فردا از امروزت هراسناک

غم از شادی ات گریزان

دل ات کران بی کران...

****************************

در ضمن این شعر در ماهنامه ی حافظ شماره ی ۴۲ چاپ شده است.

+ نوشته شده توسط محمد میرزایی در 86/11/29 و ساعت |

آدمی را

 

آن گاه که نام انسان اش بر دوش است

 

عشقی باید

 

احساسی !

 

 

آدمی را

 

آن گاه که د لتنگ است

 

همدمی باید

 

همرازی!

 

 

آدمی را

 

آن گاه که زخم می خورد

 

طبیبکی باید

 

اندیشه ای!

 

 

آدمی را

 

آن گاه که دستش از همه چیز کوتاه است

 

فریادرسی باید

 

پشتوانه ای !

 

 

آدمی را

 

آن گاه که فریاد رسی نیست

 

خدایی باید

 

خدایی شایسته!

 

 

آدمی را

 

آن گاه که خدایی نیست

 

مرگ باید

 

مرگی بایسته!

 

                                                                                

 

+ نوشته شده توسط محمد میرزایی در 86/09/10 و ساعت |
ضمن سلام به دوستان عزیزم :

آن هایی که سراغ نقدی که بنده بر مجموعه شعر "به دیوار دل نبند "آقای محمد کاظم حسینی نوشته ام را می گیرند می توانند به شماره ی ۲۰ فصلنامه ی نقد و بررسی کتاب مراجعه کنند . در این شماره چاپ شده است .

+ نوشته شده توسط محمد میرزایی در 86/07/24 و ساعت |

          "میان فکر من تا فکر گردون..."

وار د ايستگاه تاكسی  مي شوم . درِتاكسی  را باز می کنم

-        دانشگاه ؟

-        بله ، سوار شين

سوار می شوم . سلام می کنم  راننده تاكسی  جوابم را می دهد  و حركت می کند.  . در صندلی  سرنشين تاكسی مردی  با ريش پرفسوری  پُر پُشت ، در حال خواندن مجله ای  است . هوا ابری  و كمی  سرد است . شيشه ی  ماشين را براي هواخوری  كمی  پائين می آورم.  . راننده تاكسی  با موها ی  جو گندمی اش به مرد ی  كه روی  صندلي جلوی  تاكسي نشسته است نگاه می کند  و می گويد: " البته می دونین؟ حالا آمريكایی ها  تازه دارن مث اون قديمی های  ما ايرونی ها می شن ، حالا درسته كه از نظر صنعت از ما جلوترن ولی  از نظر فرهنگ و از نظر مرموزی و زيركی  هنوز بايد خيلی  نون بخورن تا مث ما ايرونی ها  بشن عراق رُ هم كه گرفتن به خاطر بی عرضگی  خودِ مردم عراق و صدام بود ."

مردی  كه روی  صندلی  سرنشين نشسته است مجله اش را می بندد  و می گوید : " صدام كه حقش بود  ، چقدر از جوون ها ی  بی گناه ما رو تو اين هشت سال جنگ به كشتن داد ؟! ...واقعاً حقش بود ."

جوان قد بلندی  كه با چشمان فرو رفته و گود و با صورتی لاغر و باريك در كنار من نشسته است با لحن خاصی  می گوید : "حالا گور پدر آمريكا یی ها  ! ولی  خداییش  با اين همه ظلمی  كه می كنن يه كار خوب هم كردن ، صدام ُ نابود كردن و راه كربلا ر ُ هم برای  ما ايرونی ها  باز كردن ، به قول معروف  "عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد ."

- والّا من كه يه راننده تاكسی  هستم ، از اين جور حرف ها  و سياست ها هم سر در نمی آرم . نمی تونم  بگم كه آيا آمريكا یی  ها كار درستی  كردن يا نه . تمام دنيا می گن  كه آمريكا اشتباه كرده كه به عراق حمله كرده ، می گن  كه خودِ جورج بوش هم به اين قضيه اعتراف كرده قربون آقا امام حسين برم ، چقدر سحرهای  ماه محرم زيارت عاشورا خونديم و گفتيم آقا جون خودت راه رُ برامون باز كن بالاخره باز كرده. "

مردی  كه روی  صندلی  سرنشين است و حالا معلوم می شود  كه استاد دانشگاه است می  گوید  : "كاملاً در اشتباهين ، اين حرفها نميتونه درست باشه ، باز شدن راه كربلا چه ربطی به صدام و جورج بوش و ديگران داره ؟ من استاد دانشگاه هستم ، درباره ی  اين جور  مسایل  هر روز سر كلاس بحث می شه ؛  متاسفانه همه دارن مث شما فكر مي كنن در حاليكه اين فكر غلطه ."

تاكسی  از روی  سرعت گير جاده به آرامی  می گذرد . من چيزی  نمی گویم  و فقط گوش می کنم. راننده تاكسی  می گوید  "جدی  ؟ چه سعادتی ! خُب استاد شما كه از اين چيزها سر در می آرین  لطف كنين برامون بگين كدوم فكر درسته ؟"

-        هيشكی  نمي تونه بگه كدوم فكر درسته يا كدوم فكر غلطه . به قول معروف " سياست كه پدر و مادر نداره " ولی  حالا چند ساله  كه برای  همه آشكار شده كه آمريكا شده يه خونخوار ، كارش شده جنگ و خونريزی و فساد و دم از حقوق بشر زدن در حاليكه خودش روی همه حقوق های بشر پا می ذاره ، كدوم بشریه كه از جنگ و خونريزي خوشش بياد ؟"

جوانی كه در كنار من است می گويد : " استاد! نظرتون درباره اين مسایلی  كه تازگی ها پيش اومده - اهانت به پيامبر اسلام و حمله به حرمين شريفين - چيه ؟"

-        والّا شما يه جور سوال مي كنين كه انگار من از همه چيز با خبرم . رشته ی  تخصصی  من مهندسی  كشاورزيه ، هيچ ربطی هم به سياست و اين جور مسایل  نداره .

-        درسته استاد ، ولی  با لاخر ه هر چی باشه شما استاد دانشگاهين و به قول خودتون دارين درباره اين جور مسایل سر كلاس بحث و گفتگو می کنین .

-        اين درسته ، ولی حرف و نظر من شايد درست نباشه من فقط می تونم بگم كه اون آدم هایی كه دست به چنين كارهای پستی می زنن به هيچ وجه حق چنين كارهایی رُ ندارن ، ولی خُب بالاخره  جامعه چنين موجوداتی هم داره .

من شيشه را بالا می كشم .راننده می گويد : " داشته باشه ، در عوض موجوداتی هم داره كه با اونا مقابله كنه ديروز زن همسايه ی  ما پنش تا از النگوهای طلاش رُ آورده بود داد به  حاج آقای محله مون و گفت : اينها رُ نذر بازسازی  حرمين شريفين كردم . از تموم شهرهای ايران و تموم مسلمون ها دارن برای  بازسازی  حرمين شريفين كمك مردمی  جمع می كنن ."

استاد می گويد : " اين كار اشتباهيه ، ما توو ايرا ن خودمون هنوز هزاران جوون بی خانمان داريم ، هنوز می دونين چقدر آدم فقير و بدبخت تو ايران خودمون هست ، می دونين چقدر از بناهای تاريخی مون نياز به مرمّت دارن ؟ حالا اينكه ما بلند شيم و از اينجا كمك نقدی كنيم به كشور عراق برای ساختن گنبدهای طلا و ديوارهای  آنچنانی و غيره ، اين كار صحيح نيست در حاليكه خود امام ها و پيغمبرمون هم اين كار رُ دوست ندارن . به قول معروف "چراغی كه به خانه رواست به مسجد حرامه"... ببخشيد آقا ، من همين كنار پياده می شم

-        "خواهش می كنم ! بفرمائيد ."

استاد كرايه اش را حساب می  كند و پياده می  شود . پس از اينكه استاد پياده می  شود  ، ما به راهمان ادامه می  دهيم راننده تاكسی می گويد : " چه آدم عجيبی  ! اين بابا مشكوك می زد ، می گفت ما نبايد برای  بازسازی  قبر امام ها مون كمك كنيم ... طرف دين درستی نداش."ت ، اين كه استاد دانشگاه باشه وای  به حال دانشجوهاش ."

هنوز حرفهای  راننده تاكسی تمام نشده كه ما به دانشگاه می  رسيم و پياده می شويم .

+ نوشته شده توسط محمد میرزایی در 86/07/16 و ساعت |

غروبی  بود  و  قلب آسمان  زرد

 

و دختر زیر باران  گریه می کرد

 

پسرمی رفت و او با گریه می گفت:

 

 

بیا  خوبم !   نرو،   برگرد، برگرد

+ نوشته شده توسط محمد میرزایی در 86/07/09 و ساعت |
دوستان عزیزم توو شهریور وقت زیادی داشتم و تونستم مطالب زیادی بنویسم. اما توو مهر کارم شروع میشه و ممکنه نتونم خوب ازتون پذیرایی کنم . پیشاپیش عذر می خوام . ان شاالله در اولین فرصت...
+ نوشته شده توسط محمد میرزایی در 86/06/31 و ساعت |
انگار که در سینه ی مردم دل نیست

انگار کسی جوهره اش از گل نیست

از بس که خدا را به  ریا  گول  زدیم

انگار خدا خسته شده ، عادل نیست

+ نوشته شده توسط محمد میرزایی در 86/06/31 و ساعت |